اکنون تو بی من در آن اتاق سرد خویش چه میکنی.
منتظر کیستی . چشمان چشم به راحت در انتظار که بر در خیره مانده است.
ای کاش نمیدانستم که دوستم داری.
ای کاش این احساساتت را در پس پرده ابهام گذاشته بودی .
ای کاش نهایت ایثارت را نمی دیدم .
ای کاش در عمل اوج ایمانت را نمی دیدم .
کار خوبی نکردی که با من چنین کردی !
مرا در قفس گرفتار نمودی که حتی در آن را باز هم گذاری نمیتوانم بروم.
چرا مرا در قفس بزرگواری هایت گرفتار کردی ؟
چرا ؟؟؟؟؟